قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
370
تاريخ الفي ( فارسى )
و امّا صورت نامهء محمّد بن مسلمة الانصارى چنانچه در تاريخ ابن اعثم كوفى آمده [ چنين ] است : « امّا بعد ، اوّلا بداند كه نه از آن جهت به تو نامه مىنويسم كه نزديك من آيى و متابعت من كنى ، لكن از جهت آن مىنويسم تا دانى كه از چه نوع نعمت بيرون آمده خويشتن را به چه شكّ و شبهه انداختهاى . تو امروز سرور جملهء انصارى و پشت و پناه ايشانى ، إلّا آنكه حديثى رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، روايت كرده كه نمىتوان از آن گذرى . مضمون آن حديث اين است كه جماعتى كه در نماز روى به يك قبله آرند ايشان را نهى كن از آنكه با يكديگر جنگ كنند . امّا چون مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، ترا چنين فرموده بود مىبايستى طايفهاى كه از اهل قبيلهء تو روى به جنگ عثمان آورده و عزم كشتن او درست كرده [ بودند ] منع مىفرمودى و نمىگذاشتى كه بر چنان محظورى اقدام مىنمودند ، ليكن قوم تو در خدا و رسول او عاصى شدند و عثمان را فروگذاشتند و كردند آنچه كردند . خداى تعالى روز قيامت ترا و ايشان را از آن سؤال خواهد كرد . و السّلام . » و امّا در مقصد اقصى صورت نامهء محمّد بن مسلمه بدين وجه آمده كه : « بدان كه در هركه اين افعال پسنديده و اخلاق حميده جمع شود كه در تو اى محمّد بن مسلمه جمع شده ، پس او را سزاوارترين امرى آن باشد كه يارى دهد برادران خود را در طلب خون امام شهيد . و تو را دعوت مىكنم به عملى كه ترازوى حسنات تو را گران گرداند و آن يارى دادن اولياء امام شهيد ، عثمان ، است . و السّلام . » و جواب محمّد بن مسلمه در فتوح ابن اعثم كوفى بر اين وجه آمده كه : « اما بعد بداند كه مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، مرا از حوادثى كه خواهد بود خبر داده بود . و چون در واقعهء عثمان ديدم كه بعضى از آن حوادث و فتنهها ظاهر مىشد گوشهاى گرفتم و از مخالطت مردمان احتراز كردم و شمشير خويشتن بشكستم و در خانهء خود منزوى شدم ؛ « 1 » چه ، مىديدم كه مرا امر معروف و نهى منكر ميسّر نخواهد شد . و در اين انزوا و تقاعد تنها نبودم . جماعتى ديگر - كه از مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، امثال اين كلمات كه من شنيده بودم شنيده بودند « 2 » - نيز منزوى گشتند و گوشه گرفتيم ؛ كه مىدانستيم به دست و زبان ما كارى
--> ( 1 ) . از محمّد بن مسلمه روايت مىكنند كه گفت : پيامبر خدا ، صلّى اللّه عليه و آله ، شمشيرى به من داد و فرمود : با اين شمشير مشركان را چندان كه با شما پيكار كنند بكش ، ولى چون ديدى امّت من خود به جان يكديگر افتادهاند و همديگر را مىزنند آن را بشكن و در خانه بنشين تا دستى خطاكار يا مرگى گامسپار دريابدت ؛ - الإصابة ، ص 7800 ، به نقل پيكار صفّين ، ص 112 ، پابرگ مترجم . ( 2 ) . از جملهء اين جماعت ، مردى بود به نام مروان بن عقبه ، كه محمّد بن مسلمه از او خواست شعرى همراه اين نامه به معاويه بفرستد ، ولى مروان گفت : « ابن عقبه شعرى ندارد . » ؛ - پيكار صفّين ، ص 112 .